دل از کف داده را یار اندکی نامهربان بهتر
تبسم سستپیمان و تغافل سرگران بهتر
ادب را رخصت پابوس سم قاتل شوق است
خلاف وعده کردن از لب شکرفشان بهتر
بتی کز غیر نشناسد گرفتار بلاکش را
گر اندازد به جای سنگ تیر امتحان بهتر
ز دل تا میتوانی در دل شب آه را سر ده
که حکم انداز اگر نزدیک باشد بر نشان بهتر
سخاوت شاه و منت را قناعت ما و همت را
کرم اعلیست اما هست استغنا از آن بهتر
نه مستان را ملامت کن نه زاهد را دلآزاری
نباشد گر دلت اندیشهناک از این و آن بهتر
مکن منع از در میخانهام با ننگ نادانی
که سر بر آستانی سودهام از آسمان بهتر
در این نخچیرگاه فتنهخیز آسوده نتوان شد
رمیدن هر زمان چون صید زخمی از جهان بهتر
اگر مجذوب چون خورشید عالم گیر شهرت شد
مرا در کنج عزلت عالمی باشد از آن بهتر