عمری اگر چه از من بیدل رمید یار
شکر خدا که بر سرم آخر رسید یار
انگشت میگزی تو ز انگشت و قفل ماه
در ها گشوده بهر تو با این کلید یار
کفر است ناامد شدن از عطای دوست
این نکته را به گوش دو عالم کشید یار
نومید چون شوم که تواند به نیم لطف
در هردو نشئه ساخت مرا روسفید یار
دانسته شد که مطلبش آزاد کردن است
ما را به عیب بیهنری تا خرید یار
درخواست از برای گنهکار میشود
این جامه را به قامت مستان برید یار
شادی نکرد تا همه را شادمان نساخت
چون اضطراب از همه رفت آرمید یار
مالک زبانهکش شد و رضوان شکفتهرو
تا گشت رهنمای شقی و سعید یار
دست دهنده را به جهنم نمیبرند
ساقی بیا که داده به ما این نوید یار
اندیشه نیست یک سر سوزن ز تیر خصم
آن سینه را که گشته کلام مجید یار
خیر است عاقبت شب معراج شاهد است
با گوش خود ز دوست چه ها تا شنید یار
ای دل شکفته باش که کارم به کام توست
مجذوب مژده باد که اینک رسید یار