ناله مستانهام بخت مرا هشیار کرد
هایهای گریهام این خفته را بیدار کرد
کوکب بختم مقابل شد سحر با آفتاب
دیده شبزندهدارم رو به رو با یار کرد
خاطرم از جانب زلف پریشان جمع شد
خستهام را چون علاج آن نرگس بیمار کرد
نکهت زلفت صبا را کو به کو آشفته ساخت
آب و رنگ عارضت خون در دل گلزار کرد
آسمان کی میتواند شد نقاب آفتاب
چون تواند صافدل مهر تو را انکار کرد
عشق هم شد دود آه و اشک سرخ و رنگ زرد
حسن چون خود را به رنگی هر زمان اظهار کرد
دل ز یک نظاره کردن سالها در خون نشست
با دل من هر چه کرد این دیده خونبار کرد
هر چه پیش آمد در این وادی جنون از پیش برد
در گشاد کارها بیکاری ما کار کرد
شورش دیوانه را از طعنه مردم چه باک
موج دریا را به سوهان کی توان هموار کرد
ما ز عیب دیگران بر عیب خود بینا شدیم
دشمن ما دوستی در حق ما بسیار کرد
بر رخ مجذوب درها از نظر بازی گشود
دیده من هر چه کرد از دولت دیدار کرد