مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۵۱

مستان که دل بجز می و ساغر نبسته‌اند

امید جز به ساقی کوثر نبسته‌اند

دل‌کش تر است سایه طوبی و دائم است

زان دل به چتر شاهی سنجر نبسته‌اند

هر شب ستارگان به تو چشمک همی‌زنند

یعنی بیا به روی کسی در نبسته‌اند

مستان که دیده‌اند وفا نیست با دورو

چون سکه دل به دوستی زر نبسته‌اند

شیرافکنان خصم سوار و پیاده‌رو

دل هم‌چو این به پشت تکاور نبسته‌اند

رمزآگهان حکایت دل سر نکرده‌اند

تا قصه‌ای به نام سمندر نبسته‌اند

خوبان ز چشم بی‌هنران کی برند خواب

شاهان به جای باز کبوتر نبسته‌اند

آن شب که می‌دهند دلت را دو چشم باز

مردانه شو که باز تو را پر نبسته‌اند

غافل مرو به دست دعا حلقه‌ای بزن

رسم ادب نکوست مگو در نبسته‌اند

دیوانگی رود ز پی بند و بست عقل

این جسر را برای شناور نبسته‌اند

طرفی نبسته‌اندر عمر دراز خویش

آنان که دل به زلف معنبر نبسته‌اند

ملک بقا ز ملک‌فروشان این ده است

تهمت به نام خضر و سکندر نبسته‌اند

بازی مکن که از پی بازیچه و فریب

این طاق هفت قبه شش‌در نبسته‌اند

افتاده شو که اصل طلسمات عالمی

خود را شکن که از تو عجب‌تر نبسته‌اند

مجذوب باده نوش که مستان هوشمند

امید جز به ساقی کوثر نبسته‌اند