وقت آن شد کز دلم صبح سعادت سر زند
دولت دیدار یارم حلقهای در زند
میکشد تیغ آفتاب دولتم تا همچو دیو
خصم بیدین رنگ رو را بازد و بر در زند
سرگذشت فیض شب را خوش نویسد تا به زر
مهر از خط شعاعی روز را مسطر زند
گر به دست آرم شبی آن طره شبرنگ را
همچو موسی آفتاب از آستینم سر زند
صبر کن تا نوگلی هردم ز باغ اعتقاد
خندهها بر اضطراب ملحد مضطر زند
میتواند یک شرر آه از سر اخلاص و درد
آتش اندر عقدههای عقل جادوگر زند
همت مستان تواند چون دو مینای تهی
آرزوی هر دو عالم را به یکدیگر زند
لامکان عشقبازان صیدگاه عقل نیست
باز را بر باد ده جایی که عنقا پر زند
یک قلم نقش وفا در دفتر گل ثبت نیست
آه بلبل تا چه آتشها در آن دفتر زند
نقد دلرا با گداز عشق کن صاحب عیار
پادشاه حسن باشد سکهای بر زر زند
در تلافیها لب لعل تو با مجذوب خویش
چون تغافلهای پی در پی مگر ساغر زند