مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۳۰

خوبان اگر به حسن و صباحت فرشته‌اند

ما را هم از وفا و محبت سرشته‌اند

مستان که می‌کشند به سر کاسه کاسه خون

دل را چو داغ لاله در آتش برشته‌اند

در آستان میکده افتاده آسمان

چون شیشه‌ای تهی که به یک گوشه هشته‌اند

آورده‌اند گر همه سررشته‌ای به دست

مستان به جست و جوی سر اصل رشته‌اند

فرمان‌بران گوشه ابروش چون کمان

نام و نشان خویش به یک گوشه هشته‌اند

سنجر کجاست تا بنمایم به پادشاه

آن جامه را که پیرزنی چند رشته‌اند

خوشحال گریه کن که در این کهنه کشتزار

تخمی که کشته‌اند به امید کشته‌اند

آنان که مرده را به سخن زنده می‌کنند

نام تو را در اول دفتر نوشته‌اند

در کار خلق پرده‌دری کفر شرع ماست

هستیم تا که سبز شود آن چه کشته‌اند

داریم صاحبی که سگان جناب او

در صورت آدمی و به سیرت فرشته‌اند

دور از در تو جبهه مجذوب کی شود

نتوان سترد آن چه از اول نوشته‌اند