مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۵

مرا که با لب او نوبت سخن نرسد

از آن چه باک که دستم به انجمن نرسد

اسیر زلف تو را در فضای دل چمن است

که دست باد صبا هم به آن چمن نرسد

به خویش شب همه شب هم‌چو مار می‌پیچم

اگر نسیمی از آن زلف پرشکن نرسد

ز دوری تو هوس هاست در کمین دلم

بیا که ملک سلیمان به اهرمن نرسد

به غیر ناله که را هم‌زبان خود سازم

مرا که دست به یاران انجمن نرسد

سموم یأس گدازد تمام کنعان را

اگر ز مصر وفا بوی پیرهن نرسد

کسی که مهر بتی برگزید می‌داند

که فکر شیخ به تحقیق برهمن نرسد

به جای سبزه اگر سرو قامت افرازد

یکی به قامت آن سرو سیم‌تن نرسد

غم گران تو دانسته می‌کشد مجذوب

و گر نه کیست که زورش به خویشتن نرسد