مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۲

دولت آن است که یارم ز در لطف در آید

قامتش بینم و کارم همه جا راست بیاید

پرده بردار که در آینه‌ای آن رخ زیبا

مطلب هر دو جهانم به نظر جلوه نماید

رخ برافروخته گر شب تو هم از قصر برانی

حاش لله که مه چاردهم با تو برآید

نه همین لعل تو دارد اثر چشمه حیوان

دیدن قامت رعنای تو هم عقل فزاید

به کنارم چو نباشی ز دل و جان به کنارم

به بر آید چو قدت نخل مرادم به بر آید

رفت اگر عمر گران‌مایه جوان است امیدم

چون بیایی تو همان عمر گران‌مایه بیاید

زندگی نیست در آن دل که هلاک تو نباشد

روشنی نیست در آن دیده که راه تو نپاید

گر تو رخساره چو خورشید جهان فاش نمایی

که تواند که ز دنبال تو چون سایه نیاید

نفتد پرتو حسنت به دل هر کس و ناکس

نیست خورشید که سرکرده به هر خانه درآید

کیست غیر از تو که خون ریزد و منت بگذارد

این قبایی‌ست نگارا که به اندام تو شاید

به مداوا نشود غنچه گل زخم خدنگت

نتوان بست دری را که عطای تو گشاید

سبب گریه‌ام از غمزه خود پرس که نیشش

تا رگ دل زده خون بی‌خبر ار دیده گشاید

آن قیامت که من از قامت رعنای تو دیدم

شرح اگر تا به قیامت بکنم راست نیاید

سرگذشت دل دیوانه مجذوب چه پرسی

هوشمندی که به می‌خانه رود شور برآید