مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۰

جلوه‌ای از قامتش تا دل تمنا می‌کند

تا قیامت آرزو خون در دل ما می‌کند

غمزه‌اش مستان رغم بر غارت جان می‌کشد

خنده‌اش خون در دل خضر و مسیحا می‌کند

زردی رخسار ما از راز دل پوشیده نیست

جمله را اظهار و ما را صبر رسوا می‌کند

غافل از تنهانشین بزم غم شاها مباش

عیش عالم را به کام خویش تنها می‌کند

بی‌نشانی را که نتوان داد از جایش نشان

هر که در خود گم شود البته پیدا می‌کند

جز دلت جام و جمی در انفس و آفاق نیست

دیده هم از دولت این دل تماشا می‌کند

قفل وسواس خرد را با جنون باید شکست

کی کلیدان قفل در هم رفته را وا می‌کند

چرخ مینارنگ از اسباب موروثی پر است

خوش‌دل آن رندی که حرف جام مینا می‌کند

باده بر دیوانه در هر مذهب باشد حلال

واعظ ما غیبت مجذوب بی‌جا می‌کند