جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷

خیال قامت او از نظر نخواهد شد

هوای زلف سیاهش ز سر نخواهد شد

سواد نقطه خالش ز کارنامه دل

به آب دیده و خون جگر نخواهد شد

بدین صفت که ز جام غرور بی‌خبر است

ز حال خسته‌دلانش خبر نخواهد شد

اگر چو موی شدم در غمش ولی رستم

چو موی کرد میانش کمر نخواهد شد

اگر نه راه نماید به خویش ما را دوست

کسی به منزل و ره راه‌بر نخواهد شد

به التفات تو کاری مگر ز پیش رود

و گر نه راست به وجهی دگر نخواهد شد

به تلخ‌گویی استاد و گفت و گوی پدر

ز دل محبت آن خوش پسر نخواهد شد

بتی که قبله جان است نقش صورت او

ز لوح خاطر اهل نظر نخواهد شد

(جنید) درد تو با خویشتن به خاک برد

که حسرتی‌ست که از دل به در نخواهد شد