جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳

مرا شکیب ز معشوق و جام صهبا نیست

از آن میان برهیدیم و هیچ پروا نیست

چنین شنیده‌ام از صوفیان کنج صفا

که هر که صاف نباشد دلش مصفا نیست

به سلسبیل مده وعده من ای ساقی

بیار می که مرا صبر تا به فردا نیست

بهشت و حور و شراب طهور و عالم نور

اگر نه با رخ یار است در خور ما نیست

چو روشن است که دور حیات بر باد است

قدح ز دست نهادن طریق دانا نیست

به صبر کوش و تحمل که در طریقت عشق

طریق عاشق صادق بجز مدارا نیست

(جنید) نوبت عشرت به وقت گل مفکن

به بزم باش که حال زمانه پیدا نیست