عاشق آن باشد که با معشوق دمسازی کند
تا که در راه وفاداران سراندازی کند
تیر باران بلا را جان سپر کن مردوار
کآن که در میدان رود چون گوی سربازی کند
هر که دل بر کشتن و آویختن ننهد چو شمع
در میان مهرورزان کی سرافرازی کند
دم به دم بر خویشتن چون مار میپیچم که باد
کیست تا با حلقه گیسوی او بازی کند
هست امدم آن که نگذارد ز روی لطف دوست
دشمن بدخوی اگر خواهد که غمازی کند
ای (جنید) ار هر دمت صد ره برنجاند بساز
بنده را آن به که با مخدوم دمسازی کند