من کیم در طلبش غمزده شیدایی
مست بیخویشتن خستهدل خودرایی
من آن عاشق جانباز که چون پروانه
میندارم ز غم عشق به خود پروایی
هوس زهد و دل و عشق زهی دیده شوخ
در جهان نیست چو من باد هوسپیمایی
داشتم گنج حضوری دل آسوده
بر سر آورد غم عشق توام غوغایی
ورطه عشق تو دل برد فرو تا به کمر
عجب ار جان به لب آرم ز چنین دریایی
نه طریقی که بدو روی به مقصود آرم
نه رفیقی که مرا راه نماید جایی
برو ای عقل از این بیش مده دردسرم
گم شوی گر بنهی در غم عشقش جایی
گر شدم کوزهکش پیرمغان ننگ مدار
کامل آن است که در عشق شود رسوایی
دانش خویش به کار آر مکن عیب (جنید)
کز پی مردم نادان نرود دانایی