جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸

هزار جان گرامی فدای آن سحری

که باد صبح بیارد ز دوستان خبری

در این به سر برده‌ام بسی شب‌ها

که بوی زلف تو از باد بشنوم سحری

عجب مدار که از بوی یار زنده شویم

اگر به خاک عزیزانش اوفتد گذری

هوای غیر تو یک ذره نیست در سر من

که مهر روی تو نتوان نهاد بر دگری

خوشا کسی که به روی تو چشم بگشاید

که از بهشت به رویش گشاده‌اند دری

عروس حسن به هر کس نمی‌نماید روی

که نیست لایق دیدار دوست هر بصری

(جنید) رفت و سخن ماند یادگار از وی

خوشا کسی که بماند ز وی چنین اثری