جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

بر خاک آستانش دارم سر گدایی

درویش بین که دارد سودای پادشاهی

زاین در کجا رود دل که آنجا بود فتوحش

ار معنوی و صوری از کسبی و عطایی

گر نقش هر دو عالم جان در تصور آرد

چون صورتت نبیند نقشی به دل‌ربایی

عمرم همی فزایی چون چهره می‌فزایی

مردم ز آشنایی با بند روشنایی

ای نور دیده تا کی بیگانگی نمایی

کارم همی‌گشاید چون طره می‌گشایی

دوری مجو که دوران بی‌کوشش من و تو

خود در میان یاران می‌افکند جدایی

بعد از وصال جانان صعب است درد هجران

ای کاش خود نبودی در اول آشنایی

گر رخت ما ز مسجد با می‌فروش بردند

در ضمن این حوالت سری بود خدایی

حال (جنید) روزیی بر خلق فاش گردد

پوشیده چند ماند رندی و پارسایی