بر خاک آستانش دارم سر گدایی
درویش بین که دارد سودای پادشاهی
زاین در کجا رود دل که آنجا بود فتوحش
ار معنوی و صوری از کسبی و عطایی
گر نقش هر دو عالم جان در تصور آرد
چون صورتت نبیند نقشی به دلربایی
عمرم همی فزایی چون چهره میفزایی
مردم ز آشنایی با بند روشنایی
ای نور دیده تا کی بیگانگی نمایی
کارم همیگشاید چون طره میگشایی
دوری مجو که دوران بیکوشش من و تو
خود در میان یاران میافکند جدایی
بعد از وصال جانان صعب است درد هجران
ای کاش خود نبودی در اول آشنایی
گر رخت ما ز مسجد با میفروش بردند
در ضمن این حوالت سری بود خدایی
حال (جنید) روزیی بر خلق فاش گردد
پوشیده چند ماند رندی و پارسایی