هر که عاشق نشود پیش خرد مجنونیست
وآن که شادی نعیم او ندهد مغبونیست
بنده عشق شو و از دو جهان شو آزاد
هر که او بنده دنیای دنی شد دونیست
بر رخ و زلف تو تنها نه منم آشفته
که به هر سوز تو سودازده مفتونیست
دلم از سلسله زلف تو دم میزد و جوش
عقل فریاد برآورد که خوش مجنونیست
هر چه اوصاف کمال است در انسان برجست
وه که این صورت مطبوع چه خوش معجونیست
زآن می کهنه خون رنگ بیار ای ساقی
که برای دل سودازده نیک افسونیست
دل دیوانه که حسن تو پریشانش کرد
هر دم از غمزه جادوی تواش افسونیست
ای که در قصد منی تا بکشی پنهانم
روزی این قصه شود فاش که بر وی چونیست
بسته دام بلای تو نه تنهاست (جنید)
هر کجا خستهدلی محرمی و محزونیست