به دور گل نگران جمال او میباش
به سان بلبل عاشق ترانهگو میباش
به دل ربوده آن خال عنبرین میشو
به جان فتاده آن زلف مشکبو میباش
کنون که موسم عشرت رسد به فصل بهار
به عزم طوف گلستان و طرف جو میباش
جهان و هر چه در او هست نه برای جهان
تو عیش میکن و فارغ ز گفت و گو میباش
بیار باده و چون ما شدیم گو عالم
گهی پیاله همی شو گهی سبو میباش
تو راه و رسم قلندر ندانی ای صوفی
برو ملازم دلق هزارتو میباش
گواه حال من ای مدعی خدای بس است
تو را که گفت که در بند جست و جو میباش
(جنید) اگر چه نظر باز و عاشق است ولی
چو هست بنده او هر چه هست گو میباش