ای چشم و رخ تو زهره و ماه
وی لعل تو جانفزای دلخواه
ای راهروان عشق را دل
در حلقه طره تو گمراه
ای گیسو و عارض و زنخدان
گویی رسن است و یوسف و چاه
آنی که ز شصت جان شکایت
در هر طرف است کشته پنجاه
خورشید جهانفروز را سر
در حلقه کشی به طوع و اکراه
از بهر رخت قرار گیرد
بر اوج فلک هلال هر ماه
تا کی به امید تو نشینم
جان بر سر پای و چاه در راه
ترسم نرسم به هیچ کامی
زاین وعده دور و عمر کوتاه
آیینه ماه تیره گردد
از سوز دل ار برآورم آه
معذور مشو که گاه گاهی
راهی بودت به حضرت شاه
میترس که بیگناه چون ماه
ناگاه براندت ز درگاه
باشد که دری گشاده گردد
وز حال دلم شوی تو آگاه
زیر قدم تو گر شوم خاک
آن است کمال و رفعت و جاه
با این همه هم امیدوارم
نومید نیم ز لطف الله
حقا که (جنید) نیست خالی
از ورد و دعات گاه و بیگاه