دیدهای کو که بود لایق رویت دیدن
یا دلی در خور مهر رخ تو ورزیدن
رهنوردان غمش را نبود چاره بجز
خون دل خوردن و در راه طلب گردیدن
دیدهای در خور دیدار تو خواهم ور نه
با چنین دیده جمال تو نخواهم دیدن
هر که چون گل نزند جامه مستوری چاک
گلی از گلبن عشرت نتواند چیدن
دولت زندهدلان باشد اگر دست دهد
سر فدا کردن و خاک قدمت بوسیدن
سر به شمشیر بلا دادم و دل خوش کردم
که برآسودم از اندیشه سربازیدن
لاف عشق ار زنی ای دل ز بد و نیک مرنج
صفت عاشق صادق نبود رنجیدن
تا ز صدر حرم آواز درآید که برای
من و رخسار طلب بر در او مالیدن
چشم اگر بازنپوشم ز خطا درپوشم
دارم از لطف شما چشم خطا پوشیدن
طمع از خویش بریدم کرمش گفت (جنید)
گنه از بنده و از رحمت ما پوشیدن