جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

روز ازل که از تن خاکی اثر نبود

جان را بجز هوار تو کار دگر نبود

خاص از برای عشق تو در عالم آمدم

ور نه مرا ز کوی تو عزم سفر نبود

اول تو‌ام ز خویش خبر دادی ار نه من

بودم به حالتی که ز خویشم خبر نبود

در کائنات اگر چه نظر کردم از هوس

حقا که جز جمال توام در نظر نبود

گفتم در این طریق به جایی رسم ولی

هر جانبی که رفتم از او ره به در نبود

در گاه عشق او دل و جانم ز دست رفت

دل خود نداشت قدری و جان را خطر نبود

در چار سوی عشق دویدم به هیچ وجه

آن را رواج تقوی و علم و هنر نبود

دل خواست تا به حضرت تو دگر تحفه‌ای برد

با او جز آب دیده و سوز جگر نبود

پنداشت جان که ناله او کارگر شود

واحسرتا که ناله او کارگر نبود

کی محرم حریم وصالش شود کسی

کاو را بر آستانه مجال گذر نبود

از سر بدار دست که در بارگاه عشق

آن کس نهاد پای که در بند سر نبود

از دولت وصال تو محرم نشد (جنید)

بی‌چاره را ز بخت نصیبی مگر نبود