جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

چه می بود این که مستان را به یک ره بی‌‎خبر کردی

چه نقل است این که مجلس را سراسر پر شکر کردی

چه نام است این که چون خواندی مرا از خود به در کردی

چه قول است این که چون گفتی مرا زیر و زبر کردی

چه بوی است این نمی‌دانم که باد صبح می‌آرد

هزارش جان فدا بادا به کویش چون گذر کردی

چه خورشید است این یا رب که چون تابان شد از مشرق

به سان ذره‌ در مهرش مرا بی‌پا و سر کردی

به دل جویان آن شمعم که از یک تابش نورش

درون خلوت جانم هزاران شعله بر کردی

تویی شیرین که با جان‌ها سخن در پرده می‌گویی

بسی فرهاد را پویان به هر کوه و کمر کردی

بگو ای اشک تر دامن دمی ز آلودگی با من

که جیب آستینم را به خون دیده تر کردی

بنای عقل تمکین را به هر وجهی که بنهادم

ز بنیادش برافکندی و بنیاد دگر کردی

به بوی آن که چون ساغر لبم بر لب نهی ساقی

مرا زین غصه ای ساقی بسی خون در جگر کردی

بهشت عدن می‌جستم ز غیرت بانگ بر من زد

که ای نادان در این حضرت سوال مختصر کردی

نعیم روضه را قدری نباشد بی‌وصال اما

تو چون دون همتی از ما تمنا این قدر کردی

(جنید) ان رمز مشکل را کسی معنی نمی‌داند

ز جیب غیب تا که تو سر این سر به در کردی