ذکرُ بقیّةِ أحوالِ امیر محمّد -رَضِيَ اللّهُ عنه- بعدَ ما قُبِضَ علیه إلی أن حُوِّلَ من قلعةِ کوهتیزَ إلی قلعةِ مندیشَ.
بازنمودهام پیش ازین که حاجب بزرگ علی از تگیناباد سوی هرات رفت، در باب امیر محمّد چه احتیاط کرد بر حکم فرمان عالی سلطان مسعود که رسیدهبود از گماشتن بگتگین حاجب و خیر و شرّ این بازداشته را در گردن وی کردن. و اکنون چون فارغ شدم از رفتن لشکرها به هرات و فروگرفتن حاجب علی قریب و از کارهای دیگر پیش بردن، و بدان رسیدم که سلطان مسعود حرکت کند از هرات سوی بلخ، آن تاریخ بازماندم و بقیّت احوال این بازداشته را پیش گرفتم تا آنچه رفت اندرین مدّت که لشکر از تگیناباد به هرات رفت و وی را ازین قلعه کوهتیز به قلعه مندیش بردند، بتمامی بازنمودهآید و تاریخ تمام گردد. و چون ازین فارغ شدم، آنگاه به سر آن باز شوم که امیر مسعود از هرات حرکت کرد بر جانب بلخ، إن شاء اللّه.
از استاد عبدالرّحمن قوّال شنودم که «چون لشکر از تگیناباد سوی هرات رفتند، من و مانندهٔ من که خدمتگاران امیر محمّد بودیم، ماهییی را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده و غارت شده و بینوا گشته و دل نمیداد که از پای قلعه کوهتیز زاستر شویمی. و امید میداشتیم که مگر سلطان مسعود او را بخواند سوی هرات و روشنایی پدیدار آید. و هر روزی بر حکم عادت به خدمت رفتیمی من و یارانم، مطربان و قوّالان و ندیمان پیر، و آنجا چیزی خوردیمی و نماز شام را بازگشتیمی. و حاجب بگتگین، زیادت احتیاط پیش گرفت؛ ولکن کسی را از ما از وی بازنداشت. و نیکوداشتها هر روز بزیادت بود، چنانکه اگر بمثل شیر مرغ خواستی، در وقت حاضر کردی.
و امیر محمّد -رَضِيَ اللّهُ عنه- نیز لختی خرسندتر گشت و در شراب خوردن آمد و پیوسته میخورد.
یک روز بر آن خضراء بلندتر شراب میخوردیم و ما در پیش او نشستهبودیم و مطربان میزدند. از دور گردی پیدا آمد. امیر گفت -رَضِيَ اللّهُ عنه-: «آن چه شاید بود؟»
گفتند: «نتوانیم دانست.» وی معتمَدی را گفت: «به زیر رو و بتاز و نگاه کن تا آن گرد چیست.» آن معتمَد بشتاب برفت و پس بمدّتی دراز بازآمد و چیزی در گوش امیر بگفت. و امیر گفت: «الحمد للّه» و سخت تازه بایستاد و خرّم گشت، چنانکه ما جمله گمان بردیم که سخت بزرگ بشارتی است و روی پرسیدن نبود. چون نماز شام خواست رسید، ما بازگشتیم. مرا تنها پیش خواند و سخت نزدیکم داشت، چنانکه به همه روزگار چنان نزدیک نداشتهبود و گفت: «بوبکر دبیر بسلامت رفت سوی گرمسیر تا از راه کرمان به عراق و مکّه رود. و دلم از جهت وی فارغ شد که به دست این بیحرمتان نیفتاد، خاصّه بوسهل زوزنی که به خون وی تشنه است، و آن گرد وی بود و به جمّازه میرفت به شادکامی تمام.» گفتم: «سپاس خدای را -عزَّ وَ جَلَّ- که دل خداوند از وی فارغ گشت.» گفت: «مرادی دیگر هست؛ اگر آن حاصل شود، هر چه به من رسیدهاست بر دلم خوش شود. بازگرد و این حدیث را پوشیده دار.» من بازگشتم.
و پس از آن بروزی چند، مجمّزی رسید از هرات نزدیک حاجب بگتگین، نزدیک نماز شام؛ و با امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- بگفتند و بونصر طبیب را که از جملهٔ ندما بود نزدیک بگتگین فرستاد و پیغام داد که «شنودم که از هرات مجمّزی رسیدهاست، خبر چیست؟» بگتگین جواب داد که «خیر است؛ سلطان مثال دادهاست در باب دیگر.» چون روز ما آهنگ قلعه کردیم تا به خدمت رویم، کسان حاجب بگتگین گفتند که «امروز بازگردید که شغلی فریضه است به امیر. فرمانی رسیدهاست بخیر و نیکویی تا آنرا تمام کردهآید، آنگاه بر عادت میروید.» ما را سخت دل مشغول شد و بازگشتیم سخت اندیشمند و غمناک.
امیر محمّد -رَضِيَ اللّهُ عنه- چون روزی دو بر آمد، دلش به جایها شد. کوتوال را گفتهبود که «از حاجب باید پرسید تا سبب چه بود که کسی نزدیک من نمیآید؟»
کوتوال کس فرستاد و پرسید. حاجب، کدخدای خویش را نزدیک وی فرستاد و پیغام داد که «مجمّزی رسیدهاست از هرات با نامهٔ سلطان.؛ فرمانی دادهاست در باب امیر بخوبی و نیکویی. و معتمَدی از هرات نزدیک امیر میآید به چند پیغام فریضه؛ باشد که امروز دررسد. سبب این است که گفتهشد تا دل مشغول داشتهنیاید که جز خیر و خوبی نیست.» امیر گفت -رَضِيَ اللّهُ عنه: «سخت نیک آمد» و لختی آرام گرفت، نه چنانکه بایست.
و نماز پیشین آن معتمَد دررسید. و او را احمد طشتدار گفتندی، از نزدیکان و خاصّگان سلطان مسعود. و در وقت حاجب بگتگین او را به قلعه فرستاد. تا نماز شام بماند و باز به زیر آمد. و پس از آن درست شد که پیغامهای نیکو بود از سلطان مسعود که «ما را مقرّر گشت آنچه رفتهاست و تدبیر هر کاری اینک بواجبی فرمودهمیآید.
امیر برادر را دل قوی باید داشت و هیچ بدگمانی به خویشتن راه نباید داد که این زمستان به بلخ خواهیم بود و بهارگه چون به غزنین آییم تدبیر آوردن او بر مدارکه ساختهآید. باید که نسخت آنچه با کدخدایش به گوزگانان فرستادهاست از خزانه، بدین معتمد دادهآید. و نیز آنچه از خزانه برداشتهاند به فرمان وی، از زر نقد و جامه و جواهر، و هر جائی بنهاده و با خویشتن دارد و در سرای حرم باشد، بجمله به حاجب بگتگین سپردهشود تا به خزانه بازرسد. و نسخت آنچه به حاجب دهند بدین معتمد سپارد تا بر آن واقف شدهآید.» و امیر محمد -رَضِيَ اللّهُ عنه- نسختها بداد و آنچه با وی بود و نزد سرپوشیدگان حرم بود از خزانه به حاجب سپرد. و دو روز در آن روزگار شد تا ازین فارغ شدند. و هیچکس را درین دو روز نزدیک امیر محمد بنگذاشتند.
و روز سیم حاجب برنشست و نزدیکترِ قلعه رفت و پیل با مهد آنجا بردند و پیغام داد که فرمان چنان است که «امیر را به قلعه مندیش بردهآید تا آنجا نیکوداشتهتر باشد و حاجب بیاید با لشکری که در پای قلعه مقیم است، که حاجب را با آن مردم که با وی است به مهمّی باید رفت.» امیر جلال الدّوله محمّد چون این بشنید، بگریست و دانست که کار چیست. اگر خواست و اگر نخواست، او را تنها از قلعه فرود آوردند و غریو از خانگیان او برآمد. امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- چون به زیر آمد، آواز داد که «حاجب را بگوی که فرمان چنان است که او را تنها برند؟» حاجب گفت: «نه، که همه قوم با وی خواهند رفت، و فرزندان بجمله آمادهاند، که زشت بود با وی ایشان را بردن.
و من اینجا ام تا همگان را بخوبی و نیکویی بر اثر وی بیارند، چنانکه نماز دیگر را بسلامت نزدیک وی رسیدهباشند.»
امیر را براندند و سواری سیصد و کوتوال قلعه کوهتیز با پیادهیی سیصد تمامسلاح با او. و نشاندند حرمها را در عماریها و حاشیت را بر استران و خران.
و بسیار نامردمی رفت در معنی تفتیش و زشت گفتندی و جای آن بود که علی ایّ حال فرزند محمود بود. و سلطان مسعود چون بشنید، نیز سخت ملامت کرد بگتگین را، ولیکن بازجستی نبود. و آن استاد سخن لیثی شاعر سخت نیکو گفتهاست درین معنی؛ و الابیات:
کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد
آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد
گلهٔ دزدان از دور بدیدند چو آن
هر یکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد
آنچه دزدان را رای آمد بردند و شدند
بد کسی نیز که با دزد همی یکسره شد
رهروی بود، در آن راه درم یافت بسی
چون توانگر شد، گویی سخنش نادره شد
هرچه پرسیدند او را همه این بود جواب
کاروانی زدهشد، کار گروهی سره شد