چون لشکر به هرات رسید، سلطان مسعود برنشست و به صحرا آمد با شوکتی و عدّتی و زینتی سخت بزرگ. و فوجفوج لشکر پیش آمدند و از دل خدمت کردند که او را سخت دوست داشتند و راست بدان مانست که امروز بهشت و جنّات عدن یافتهاند. و امیر همگان را به زبان بنواخت از اندازه گذشته. و کارها همه بر غازی حاجب میرفت که سپاهسالار بود و علی دایه نیز سخن میگفت و حرمتی داشت به حکم آنکه از غزنین غلامان را بگردانیدهبود و به نشابور رفته، ولکن سخن او را محلّ سخن غازی نبود و خشمش میآمد و در حال سود نمیداشت. استاد ابونصر را سخت تمام بنواخت، ولکن بدان مانست که گفتی محمودیان گناهی سخت بزرگ کردهاند و بیگانگاناند در میان مسعودیان. و هر روزی بونصر به خدمت میرفت و سوی دیوان رسالت نمینگریست. و طاهر دبیر مینشست به دیوان رسالت با بادی و عظمتی سخت تمام.
و خبر رسید که حاجب بزرگ، علی به اسفزار رسید با پیل و خزانه و لشکر هند و بنهها. سخت شادمانه شدند. و چنان شنودم که بههیچگونه باور نداشتهبودند که علی به هرات آید. و معتمَدان میفرستادند پذیرهٔ وی، دمادم با هر یکی نو لطفی و نوعی از نواخت و دلگرمی. و برادرش، منگیتراک حاجب مینبشت و میگفت: «زودتر بباید آمد که کارها بر مراد است.» و روز چهارشنبه سوم ماه ذیالقعدهٔ این سال دررسید، سخت پگاه با غلامی بیست. و بنه و موکب از وی بر پنج و شش فرسنگ. و سخت تاریک بود، از راه به درگاه آمد و در دهلیز سرای پیشین عدنانی بنشست. و از این سرای گذشته، سرای دیگر [بود] سخت فراخ و نیکو و گذشته از آن باغ، باغها و بناهای دیگر که امیر مسعود ساختهبود. و بودی که سلطان آنجا بودی به سرای عدنانی و آنجا بار دادی، و بودی که بدان بناهای خویش بودی. علی چون به دهلیز بنشست، هر کسی که رسید، او را چنان خدمت کردند که پادشاهان را کنند که دلها و چشمها به حشمت این مرد آگنده بود و وی هرکسی را لطف میکرد و زهرخنده میزد -و به هیچ روزگار من او را با خندهٔ فراخ ندیدم، الّا همه تبسّم که صعب مردی بود- و سخت فرو شدهبود، چنانکه گفتی میداند که چه خواهد بود.
و روز شد و سلطان بار داد اندران بناهای از باغ عدنانی گذشته. و علی و اعیان از این در سرای این باغ دررفتند و خوارزمشاه و قوم دیگر از آن در که بر جانب شارستان است. و سلطان بر تخت بود اندر آن رواق که پیوسته است بدان خانهٔ بهاری. و آلتونتاش را بنشاند بر دست راست تخت و امیر عضد الدّوله، یوسف، عمّ را برابر نشاند و اعیان و محتشمان دولت نشسته و ایستاده. و حاجب بزرگ، علی قریب پیش آمد و سه جای زمین بوسه داد. و سلطان دست برآورد و او را پیش تخت خواند و دست او را داد تا ببوسید. و وی عقدی گوهر، سخت قیمتی پیش سلطان نهاد و هزار دینار سیاهداری داشت از جهت وی نثار کرد. پس اشارت کرد سلطان او را سوی دست چپ، منگیتراک حاجب بازوی وی بگرفت و برابر خوارزمشاه آلتونتاش حاجب بزرگ زمین بوسه داد و بنشست و باز زمین بوسه داد.
سلطان گفت: «خوش آمدی و در خدمت و در هوای ما رنج بسیار دیدی.» گفت: «زندگانی خداوند دراز باد. همه تقصیر بودهاست. امّا چون بر لفظ عالی سخن بر این جمله رفت، بنده قویدل و زنده گشت.» آلتونتاش، خوارزمشاه گفت: «خداوند دوردست افتادهبود و دیر میرسید و شغل بسیار داشت. محال بودی ولایتی بدان نامداری به دست آمده، آسان فروگذاشته آمدی. و ما بندگان را همه هوش و دل به خدمت وی بود تا امروز که سعادت آن بیافتیم. و بنده، علی رنج بسیار کشید تا خللی نیفتد و بنده هر چند دور بود، آنچه صلاح اندر آن بود، مینبشت. و امروز بحمد اللّه کارها یکرویه گشت، بیآنکه چشمزخمی افتاد. و خداوند جوان است و بر جای پدر بنشست و مرادها حاصل گشت و روزگاری سخت دراز از جوانی و مُلک برخورداری باشد. و هرچند بندگان شایسته بسیارند که دررسیدهاند و نیز درخواهند رسیدن، اینجا پیری چند است فرسودهٔ خدمت سلطان محمود؛ اگر رای عالی بیند، ایشان را نگاه داشتهآید و دشمنکام گردانیدهنشود که پیرایهٔ ملک، پیران باشند. و بنده این نه از بهر خود را میگوید که پیداست که بنده را مدّت چند ماندهاست. امّا نصیحتی است که میکند؛ هرچند که خداوند بزرگتر از آن است که او را به نصیحت بندگان حاجت آید، ولیکن تا زنده است، شرط بندگی را در گفتن چنین سخنان به جای میآورد.»
سلطان گفت که «سخن خوارزمشاه ما را برابر سخن پدر است و آن به رضا بشنویم و نصیحت مشفقانهٔ او را بپذیریم. و کدام وقت بودهاست که او مصلحت جانب ما نگاه نداشتهاست؟ و آنچه درین روزگار کرد، بر همه روشن است. و هیچ چیز از آنچه گفت و نبشت، بر ما پوشیده نماندهاست و به حقّ آن رسیدهآید.»
خوارزمشاه بر پای خاست و زمین بوسه داد و بازگشت، هم از آن در که آمدهبود. و حاجب علی نیز برخاست که بازگردد، سلطان اشارت کرد که بباید نشست و قوم بازگشتند و سلطان با وی خالی کرد؛ چنانکه آنجا منگیتراک حاجب بود و بوسهل زوزنی و طاهر دبیر و عراقی دبیر ایستاده و بدر حاجب سرای ایستاده و سلاحداران گرد تخت و غلامی صد وثاقیان. سلطان حاجب بزرگ را گفت: «برادرم، محمّد را آنجا به کوهتیز بباید داشت و یا جای دیگر؟ که اکنون بدین گرمی به درگاه آوردن روی ندارد و ما قصد بلخ داریم این زمستان، آنگاه وقت بهار چون به غزنین رسیدیم، آنچه رای واجب کند، در باب وی فرمودهآید.» علی گفت: «فرمان، امروز خداوند را باشد و آنچه رای عالی بیند، میفرماید. کوهتیز استوار است و حاجب بگتگین در پای قلعت منتظر فرمان است.» گفت «آن خرده که با کدخدایش حسن گسیل کرد سوی گوزگانان، حال آن چیست؟» علی گفت: «زندگانی خداوند دراز باد. حسن آن را به قلعهٔ شادیاخ رسانیدهاست، و او مردی پخته و عاقبتنگر است، چیزی نکردهاست که از عهدهٔ آن بیرون نتواند آمد. اگر رای عالی بیند، مگر صواب باشد که معتمَدی بهتعجیل برود و آن خزانه را بیارد.» گفت: «بسم اللّه، بازگرد و فرودآی تا بیاسایی که با تو تدبیر و شغل بسیار است.» علی زمین بوسه داد و برخاست و هم از آن جانب باغ که آمدهبود، راه کردند مرتبهداران و برفت.
سلطان عبدوس را گفت: بر اثر حاجب برو و بگوی که «پیغامی دیگر است، یک ساعت در صفّهیی که به ما نزدیک است بنشین.» عبدوس برفت. سلطان، طاهر دبیر را گفت «حاجب را بگوی که لشکر را بیستگانی تا کدام وقت دادهاست و کدام کس ساختهتر باشد؟ که فوجی به مکران خواهم فرستاد تا عیسی مغرور را براندازند که عاصیگونه شدهاست و بوالعسکر برادرش که مدّتی است تا از وی گریخته آمدهاست و بر درگاه است، به جای وی بنشاندهآید.» طاهر برفت و باز آمد و گفت: «حاجب بزرگ میگوید که بیستگانی لشکر تا آخر سال به تمامی داده آمدهاست و سخت ساخته اند؛ هیچ عذر نتوانند آورد و هر کس را که فرمان باشد، برود.» سلطان گفت: «سخت نیک آمدهاست. باید گفت حاجب را تا بازگردد.»
و منگیتراک حاجب زمین بوسه داد و گفت: «خداوند دستوری دهد که بنده، علی امروز نزدیک بنده باشد و دیگر بندگان که با وی اند که بنده مثال دادهاست شوربایی ساختن.» سلطان به تازهرویی گفت: «سخت صواب آمد. اگر چیزی حاجت باشد، خدمتکاران ما را بباید ساخت.» منگیتراک دیگرباره زمین بوسهداد و به نشاط برفت. و کدام برادر و علی را میهمان میداشت؟ که علی را استوار کردهبودند و آن پیغام بر زبان طاهر به حدیث لشکر و مکران ریح في القفص بودهاست. راست کردهبودند که چه باید کرد و غازی سپاهسالار را فرموده که «چون حاجب بزرگ پیش سلطان رسد، در وقت، ساخته با سواری انبوه، پذیرهٔ بنه او روی و همه پاک غارت کنی» و غازی سپاهسالار رفتهبود. منگیتراک حاجب چون بیرون آمد، او را بگفتند «اینک حاجب بزرگ در صفّه است». چون به صفّه رسید، سی غلام اندرآمدند و او را بگرفتند و قبا و کلاه و موزه از وی جدا کردند، چنانکه از آنِ برادرش کردهبودند و در خانهای بردند که در پهلوی آن صفّه بود. فرّاشان ایشان را به پشت برداشتند که با بند گران بودند و کان آخرَ العهدِ بهما.
این است حال علی و روزگارش و قومش که به پایان آمد و احمق کسی باشد که دل درین گیتی غدّار فریفتگار بندد و نعمت و جاه و ولایت او را به هیچ چیز شمرَد و خردمندان بدو فریفته نشوند و عتّابی سخت نیکو گفتهاست؛ شعر:
ذَریني تَجِئني میتتي مطمئنّة
و لم أتجشّم هولَ تلک الموارد
فإنّ جسیماتِ الأمورِ منوطةٌ
بِمُستَودَعاتٍ في بُطونِ الأواردِ
و بزرگا مردا که او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شکست و پسر رومی درین معنی نیز تیر بر نشانه زدهاست و گفتهاست؛ شعر:
إذا ما کَساکَ اللّهُ سربالَ صحّةٍ
و أعطاکَ مِن قوتٍ یَحلُّ و یعذبُ
فلا تَغبطَنَّ المُکثِرینَ فإنّما
علی قدرٍ ما یُعطیهم الدّهرُ یَسلبُ
و استاد رودکی گفتهاست و زمانه را نیک شناختهاست و مردمان را بدو شناسا کرده؛ شعر:
این جهان پاک خوابکردار است
آن شناسد که دلش بیدار است
نیکی او به جایگاه بد است
شادی او به جای تیمار است
چه نشینی بدین جهان هموار؟
که همه کار او نه هموار است
دانش او نه خوب و چهرش خوب
زشتکردار و خوبدیدار است
و علی را که فروگرفتند، ظاهر آن است که به روزگار فروگرفتند، چون بومسلم و دیگران را، چنانکه در کتب پیداست. و اگر گویند که در دل چیزی دیگر داشت، خدای -عزَّ و جلَّ- تواند دانست ضمیر بندگان را؛ مرا با آن کاری نیست و سخن راندن کار من است. و همگان رفتند و جایی گرد خواهند آمد که رازها آشکارا شود. و بهانهٔ خردمندان که زبان فرا این محتشم بزرگ توانستند کرد آن بود که گفتند «وی را به امیر نشاندن و امیر فروگرفتن چه کار بود؟» و چون روزگار او بدین سبب به پایان خواست آمد، با قضا چون برآمدی؟ نعوذُ باللّهِ منَ القضاءِ الغالبِ السُّوءِ.