ترکی شیرازی » دیوان اشعار » فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها » شمارهٔ ۳ - خنجر مژگان

چشم تو و خط و خالت ای بت رعنا!

برده زمن عقل و صبر و هوش به یغما

مست و خراب است ترک چشمت و داری

خنجر مژگان به کف به قصد تن ما

۳

چهر منیرت ز زیر زلف تو گویی

گشته عیان آفتاب، در شب یلدا

در خم هر تار زلف سلسله سانت

صد دل دیوانه راست سلسله برپا

سرو و صنوبر به پیش پای تو افتند

گر به چمی در چمن به عزم تماشا

۶

صید درآید به پای خود به کمندت

گر تو خرامی به عزم صید به صحرا

غمزه صید افکنت به کشتن «ترکی»

خنجرا سکندر است و پهلوی دارا