میرداماد » دیوان اشراق » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

کو سری کش سر فتراک تو یک‌چند نداشت

یا دلی کش شکن زلف تو در بند نداشت

دلم از بهر تو پیوند دو عالم بگسست

سر موئی، سر زلفت، سر پیوند نداشت

جز ز جوی غم عشقت دل من آب نخورد

چه کنم، در دو جهان حسن تو مانند نداشت

همه بر ساده‌دلی‌های دلم می‌خندند

ای عجب، شهد لبت هیچ شکرخند نداشت

دامن دیده همی داشت ز نادانی دل

کز بهار همدان دامن الوند نداشت

دلم از دولت عشق تو سلیمانی کرد

قدر یک مورچه در کوی تو هرچند نداشت

گفته بودی به خدا، خون دلت خواهم ریخت

خون افسرده من این‌همه سوگند نداشت

علم و فضل و شرف و قدر دو عالم اشراق

داشت این‌ها همه، لیکن دل خرسند نداشت