صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲

خرم کسی که کام ز بخت جوان گرفت

یعنی به صدق دامن پیر مغان گرفت

بردم چو نام عشق سرا پا بسوختم

چون شمع کاتشش به وجود از زبان گرفت

خوبان دهند بوسه و گیرند جان بها

نازم بدان حریف که این داد و آن گرفت

کارم فتاد تا چو کمر با میان یار

از هر کنار غصه مرا در میان گرفت

زلفش گرفت جا به رخ و من به حیرتم

کاین کافر از برای چه جا در جنان گرفت

تا بعد از این چه آیدم ای دوستان به پیش

حالی که عشق از کف عقلم عنان گرفت

هرکس که چون صغیر به حیدر پناه برد

از هر بلا و حادثه خط‌ امان گرفت

آنکو سپرد خط غلامی به مرتضی

سر خط رستگاری کون و مکان گرفت

شاه نجف که بنده‌ای از بندگان او

باج شرف ز تاجوران جهان گرفت

رفعت از آستانهٔ آن شه طلب که عرش

این رفعتی که دارد از آن آستان گرفت