سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸

داغ را دل در کنار خویشتن می پرورد

دانه ما برق را در پیرهن می پرورد

مرده پروانه را فانوس می دارد نگاه

کشته آتش عذاران را کفن می پرورد

در چمن تا بردن نامش اجازت داده اند

غنچه عمری شد زبان را در دهن می پرورد

می کشد رخت امت باز در برج هلال

در سفر هر کس که همچون ماه تن می پرورد

حسن را با عشق مهجور مهر دیگر است

خویش را شیرین برای کوهکن می پرورد

از هجوم آشیان قمریان یابد شکست

باغبان سروی که بیرون از چمن می پرورد

می شود در یک سفر چون ماه کنعان نامدار

هر که همچون لعل خود را در وطن می پرورد

سیدا بر سر نمایان جا نمودم خامه را

سر به پایش می نهم هر کس سخن می پرورد