جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۴ - وله

روزه بگریخت چو گشتش مه شوال ندیم

روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم

به مقامی نشوند این دو به صد حیله مقیم

نی همانا رمضانست ز شوال به بیم

که نپاید رمضان چون به در آید شوال

رمضان گفت بعید این نه تقاضای من است

خورد آئین تو ناخوردن یاسای من است

شاهد آلای تو و زاهد کالای من است

اندر این کشور یا جای تو یا جای من است

کز دو خسرو به یک اقلیم شود ساز جدال

گفت شوال که انصاف در آئین تو نیست

به کس از روی طبیعت سر تمکین تو نیست

وز سر صدق زبانی پی تحسین تو نیست

بلکه لب نیست که سر گرم به نفرین تو نیست

نه به خوان تو موائد نه به طبع تو نوال

رمضان گفت که من پیک الهی سخنم

مالک روحم از آغاز نه مملوک تنم

از پی قوت جان مایل ضعف بدنم

نفس عزی و بدن بتکده من بت شکنم

که در اسلام بود عابد بت ز اهل ضلال

گفت شوال که‌ت این نیز خطائی دگر است

تن بود مرکب جان آنچه قوی نیک‌تر است

مرکب ار ماند ز ره کوشش راکب هدر است

جان به عقبی ز تن اندر خور خلد و سقر است

ورنه تن خلق نمیکرد خدای متعال

رمضان گفت که دنیا نه سرای طربست

کشتگاهی ز پی مردم عقبی طلب است

آنچه اینجا به نظر خار در آنجا رطب است

اشکت احراق بر از تف خدائی غضب است

که جهان را بود ادبار و جنان را اقبال

گفت شوال که موجود به معدوم مده

عیش معلوم مبر وعده به موهوم مده

ملک نادیده کسش شرح برو بوم مده

میکشان را نَدَم از نقمت زَقّوم مده

که ترا نقد سعادت دهد و نسیه وبال

راستی این رمضان بُد مگر از راهزنان

که از او رامش مردان شد و آرام زنان

کاست اندام سمن‌پرور گل پیرهنان

خاصه دلدار من آن غیرت سیمین بَدَنان

که به هر عضو وی از روزه درافتاد نکال

سنبل پر شکن آشفته و بیتاب شدش

نرگس مست مریض آمد و بیخواب شدش

لعل میگون ز عطش رنجه و بی آب شدش

خم ابرو کسل از الفت محراب شدش

از نگه ناز و فسون رفت و ز لب غنج و دلال

چشم چون آهوی رم کرده ز صیادی چند

مژه چون خونی برگشته ز جلادی چند

زلف چون دزد ستم دیده ز شیادی چند

لب چو جادوگر مغلوب ز نقادی چند

خال هندوئی کز تابش خور رفته ز حال

که به رندان به بدی یاد نکو باده نمود

که به خوبی سخن از سبحه و سجاده نمود

که به عشاق عتاب از هوس ساده نمود

گاه بر صومعه تشویق نر و ماده نمود

گاه برتافت رخ از حال و گرائید به قال

واعظانرا به صفا غاشیه بر دوش کشید

آنچه گفتند چو دُر یکسره در گوش کشید

گرد کفش همه در چشم خطاپوش کشید

مقریان را به صد اکرام در آغوش کشید

کز مناجاتش خواهند جمالی به کمال

من در او خیره که ناگه مه شوال آمد

نوبت ساقی و رامشگر و قوال آمد

ماه نو دید و از او بر قدحش نال آمد

باده نوشید و غزل خواند و نکو حال آمد

رست از زاهدی و شاهدیش گشت خصال

گفتم ای ترک پسر آن همه تلبیس چه بود

ره جبریل نهادن پی ابلیس چه بود

شیخ را شوخی تو موجب تقدیس چه بود

نزد رندی چو منت صوم به تدلیس چه بود

کز دل صاف دهم فرق صدیق از محتال

گفت چون آگه از این روزه سی روزه شدم

بود شعبان که به پر کردن صد کوزه شدم

از می یکمه فارغ چو ز دریوزه شدم

آخر از سطوت شهزاده چنان روزه شدم

گه گر از بیم خدا بود نبی گشتم و آل (؟)

ناصرالدوله ملکزاده آزاده حمید

که به کردار و به گفتار رشید است و وحید

نشناسد کف او قیمت طارف ز تلید

چهر او دور ملک را بود آراسته عید

بل به از عید کز ابروست مر او را دو هلال

دست اوگاه سخا پنجه به صد نیل زند

کوسش از نعره دم از صور سرافیل زند

شه بیمن رخ او آینه بر پیل زند

شمس را کلک وزیرش ز سر اکلیل زند

بیدقی زو کشد از چرخ به زین اسب جلال

نکند گوهر او جز به عطا هرگز میل

نی بود گوهر او اصل و عطایش بطفیل

طبع او چون یمنی کش بود از جود سهیل

زایر از حضرت او جسته همی لعل بکیل

شاعر از مدحت او برده همی زر بجوال

به شکار اوفتدش چون ز دلیری آهنگ

گور گردد ز فزع چرم بر اندام پلنگ

در یم از صولت او خشک شود کام نهنگ

اسب تازان به دم شیر فراز آرد چنگ

وز زمین برکند و افکندش بر دنبال

کوه را با دل او زهره هستی نبود

باده را با سخطش جرات مستی نبود

اوج گردون بر او جز که به پستی نبود

کارهایش زسر نفس پرستی نبود

کآنچه او کرد و کند خیر اناث است و رجال

ایکه مهر آیتی از چهره مردانه تو است

ماه افروخته افراخته پیمانه تو است

زایزد آبادتر از چرخ برین خانه تو است

اختر عقل به هر مرحله دیوانه تو است

نازش از دوره‌ات اندر شب و روز و مه و سال

آسمان خدمت خدام سرای تو کند

آفتاب از دل و جان سجده برای تو کند

لب برجیس به تسدیس دعای تو کند

سر ناهید به هر عید هوای تو کند

تا زند رود و برد سود و بر آید زآمال

توئی آنه شه که سرت جسته ز هوش افسر خویش

فخر هرکس به کسی فخر تو بر گوهر خویش

گنجت از عقده گشا خاطر دانشور خویش

عرصه‌ای را که در آن عرضه دهی لشکر خویش

میل تا میل ز مریخ شود مالامال

در زمینی که سپاهت به شبیخون گذرد

موجهٔ خون یلان از سر گردون گذرد

عمر آنکو به تو نامیخته مغبون گذرد

سائل از درگه تو با فر قارون گذرد

زتو نشنیده جواب و به تو ناکرده سئوال

داو را مهر تو از من به دگرجا نشود

به کجا تازد جیحون که به دریا نشود

دل تاج الشعرا بی تو شکیبا نشود

اگر امروز شکیبا شد فردا نشود

رفت و آید چو یکی تشنه که بر آب زلال

جز به ذیلت نزنم دست به دامان دگر

جز به کاخت ننهم پای به ایوان دگر

جز به حکمت سر من نیست به فرمان دگر

جز به کویت نکشم رخت به سامان دگر

که زمین با تو سپهر است و بقا بی‌تو زوال

دست شل بادم اگر زآنکه ز دامان کشمت

پای من لنگ اگر از در ایوان کشمت

سر من بی تن اگر از خط فرمان کشمت

تخت بختم سیه ار رخت ز سامان کشمت

که بود لطف توام مال و لقای تو منال

تو پناه دل کان خیز چو الوند منی

مَلْجأ چشم گهر ریز چو اروند منی

به سخا و به سخن بند من و پند منی

نی خدائی تو مرا لیک خداوند منی

از خدا و ز خداوند گریز است محال

تا فلک دور زند صبح و مساعید تو باد

زینت پشت زمین روی موالید تو باد

شه به عز و ملک‌العرش به تایید تو باد

کار تقدیر به هر مساله تقلید تو باد

قلمت جان جنوب و علمت روح شمال