خوش به تو نقاش طرحی دلستان افکنده است
گرچه نقش آن کمر را از میان افکنده است
جان اگر نبود مصور پس مصور از کجا
اندر آیینهٔ رخت تصویر جان افکنده است
صبحآسا جلوهٔ تو ای مهر زمین
ماه و پروین را ز چشم آسمان افکنده است
گویی از آن چشم تیرانداز و طاق ابروان
ترک در محرابی از مستی کمان افکنده است
بس سبک دزدید مشکین زلفت از عشاق دل
عاقبت بر دوش تو باری گران افکنده است
ای به رخ باغ جنان بیماهت اینک سالهاست
کز فراقت دهر داغم بر جنان افکنده است
زرد چهرم سخت غمافزا شد آخر ای شگفت
سستی بختم خواص از زعفران افکنده است
پایمالم چون رکاب و چارمیخم همچو نعل
تا که با هجرت قضایم همعنان افکنده است
چرخ خرگاه (و) زمین اورنگ (و) عریانی لباس
خوب بختم وضع فری جاودان افکنده است
دیدهام زین سان که لؤلؤبیز گشته گوییا
خود نظر بر دست شاه کامران افکنده است
ناصرالدوله حمیدالدین که تیغش طرح نظم
هم به کرمان هم به آذربایجان افکنده است
چون مهندس کرد قصد بزم جاهش از ازل
این اساس چرخ را در امتحان افکنده است
ورنه معمار قدر بنیاد قصر رفعتش
آن طرف از حیز کون و مکان افکنده است