فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۵

چمن گر نسخه خواهد می‌کند آن چهره تحریرش

بهار ار گم شود زان خط توان برداشت تصویرش

چرا حکم قضا نافذ نباشد در جگر کاوی

به بال ناوک مژگان خوبان می‌پرد تیرش

به دل کاوی چه شوخی‌هاست پیکان‌های نازش را

که می‌گرید به حال زخم داران زخم زهگیرش

نهان با من خیال کنج چشمش حرف‌ها دارد

که بوی خون صد اندیشه می‌آید ز تقریرش

خرابی‌های عشقم آن قدر سرمایه بخشیدست

که گر عالم شود ویران توانم کرد تعمیرش

مزاج عشوه کام خویش می‌خواهد چه غم دارد

که خون کوهکن می‌جوشد از سرچشمة شیرش

به غفلت خفتگان عزّت از خواری خطر دارند

فراموش ار شود خواب عدم مرگست تعبیرش

به زندان خانة زلفش مگر روشن تواند شد

به خورشید قیامت چشم روزن‌های زنجیرش

کباب مصرع صائب توان فیّاض گردیدن

که از بوی کباب افتد به فکر زخم نخجیرش