صابر همدانی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

به قصدم ز ابرو و مژگان بتی تیر و کمان دارد

تو گوئی نیم جانی بر من بیدل گمان دارد

ببزم غیر جا بگرفته و غافل از این معنی

که چون نی از فراقش بند بند من فغان دارد

گله از آه آتشبار دل ای سینه کمتر کن

مگر نشنیده ای آخر تنور گرم، نان دارد؟

ز طعن دشمنان کی رنجه می‌گردد دلم، آری

که نخل بارور، ذوقی به سنگ کودکان دارد

عنان عقل سرکش را به دست عشق ده ای دل

که اشتر، مست چون گردد، مهارش ساربان دارد

ز خود غفلت مکن، از شر نفس ایمن مباش ایدل

که این خاکستر، آتش در درون دل نهان دارد

بگیر امروز دست ناتوانی در توانایی

که در پی نوبهار عمر، آسیب خزان دارد

مپرس از عاقلان احوال (صابر) را اگر خواهی

خبر از حال زارش مرغ دور از آشیان دارد