بلند اقبال » دیوان اشعار » مثنویات » بخش سوم » بخش ۶۰ - حکایت

یکی را که گفتند دارد گناه

گرفتندناگه غلامان شاه

نهادند زنجیر بر گردنش

که شدخسته در زیر آهن تنش

ندیدم به رخسار اوگردغم

نه بشنیدم او نالد از درد وغم

به خوشروئی وخرمی هر زمان

همی گفتگو داشت با این وآن

من اورا بگفتم چه سان است حال

که هیچت به دل نیست بیم وملال

بگفتا ندارم غم گیر و دار

که دانم نجاتم دهدکردگار

به طفلی به بازی بدم صبح و شام

یکی صعوه روزی گرفتم بدام

دل اندر بر او ز بس میطپید

منش کردم آزاد واز کف پرید

نکشتم من او را رها کردمش

رها از باری خدا کردمش

به قدری که کردم به منکرده اند

فزونتر مکافات ناورده اند

شه اورا ببخشید وانعام داد

به رویش در عفو و رحمت گشاد