بلند اقبال » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱

می دهی درد سرم چند ای طبیب

درد ما را ، چاره باید ازحبیب

دستم از دامان وصلش کوته است

ای خدا یا وصل یا مرگ رقیب

روز و شب نالم ز عشق روی او

چون به گلشن در بهاران عندلیب

نی عجب چشمش گر از من برد دل

چشمِ مستِ او ، بوَد عابد فریب

حیف کو دور از لب ودندان ماست

گو که به باشد زنخدانش ز سیب

یک نگه کرد و ز من ، شش چیز برد

دین و دل ، تاب و توان ، صبر و شکیب

می سزد از پی فراقش را وصال

چون فرازی دارد از پی هر نشیب

همچو من نبود بلنداقبال کس

گر وصال او مرا گردد نصیب