تو از عالم جز این یکدم نداری
جز این یکدم تو از عالم نداری
مده بیهوده نقد این دم از دست
که سرمایه جز این یکدم نداری
۳
همه عالم غم و درد تو دارند
ز بیعاری تو درد و غم نداری
توئی اسکندر اما آینه ات نیست
سلیمانی ولی خاتم نداری
نشان آدم از تعلیم اسما است
تو غیر از اسمی از آدم نداری
۶
چه میپوئی بگرد اسم اعظم
که تو اسمی ز خود اعظم نداری
بگرد نکته مبهم چه پوئی
که جز خود نکته ای مبهم نداری
مکن با کس عیان راز دل خویش
که غیر از خویشتن محرم نداری
۹
دوای درد خود را هم ز خود جوی
که جز از خویشتن مرهم نداری
اگر رستی تو از دستان این زال
بمردی کم دل از رستم نداری