میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۳

تو از عالم جز این یکدم نداری

جز این یکدم تو از عالم نداری

مده بیهوده نقد این دم از دست

که سرمایه جز این یکدم نداری

۳

همه عالم غم و درد تو دارند

ز بیعاری تو درد و غم نداری

توئی اسکندر اما آینه ات نیست

سلیمانی ولی خاتم نداری

نشان آدم از تعلیم اسما است

تو غیر از اسمی از آدم نداری

۶

چه میپوئی بگرد اسم اعظم

که تو اسمی ز خود اعظم نداری

بگرد نکته مبهم چه پوئی

که جز خود نکته ای مبهم نداری

مکن با کس عیان راز دل خویش

که غیر از خویشتن محرم نداری

۹

دوای درد خود را هم ز خود جوی

که جز از خویشتن مرهم نداری

اگر رستی تو از دستان این زال

بمردی کم دل از رستم نداری