خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۴۴

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت

مطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت

دل را چو لاله از می گلگون شکفته دار

اکنون که لاله پرده برافکند و گل شکفت

خواهی که سرفراز شوی همچو زلف یار

در پای یارِ سرکشِ خورشیدچهر اُفت

هر کس که دید قامت آن سرو سیم‌تن

ای بس که خاک پای صنوبر به دیده رفت

از کوی او چگونه توانم که بگذرم

بلبل کسی نگفت که ترک چمن بگفت

شد مدتی که دیدهٔ اخترشمار من

یک شب ز عشق نرگس پر خواب او نخفت

ای آنکه چشم شوخ کماندار دلکشت

ما را به تیر غمزهٔ دل خون‌چکان بسفت

شام است گیسوی تو و تا صبح بسته عقد

طاق است ابروی تو و با ماه گشته جفت

خواجو به زیر جامه نهان چون کند سرشک

دریا شنیده‌ئی که به دامن توان نهفت؟