جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸۲

فسون‌سازی که دل را می‌برد نیرنگش از شوخی

گریبان چاک ساز برگ گل را رنگش از شوخی

تو چون برقع گشایی در چمن گل غنچه می‌گردد

فرنگ رنگت از بس می‌کند دلتنگش از شوخی

نوای بلبل این گلستان شور دگر دارد

بود با لخت دل گل‌بازی آهنگش از شوخی

در این پیرانه‌سر گر سایه بر کهسار اندازم

پرد همچون کبوتر بر هوا هر سنگش از شوخی