ز عشق ار شد دلی دیوانه غم نیست
به ملک پادشه ویرانه کم نیست
اما خواهم ز خط یار و دانم
که در طومار فطرت این رقم نیست
دوام عمر خواهی جام بردار
که دور جام کم از دور جم نیست
مدار جام را پایندگی باد
ز گردش گر بماند چرخ غم نیست
مرا دیوانه خواند عاقل شهر
نمیرنجم که بر مجنون رقم نیست
دمار از من که میدانم بر آورد
برآوردن ولی یارای دم نیست
من از می تائبم لیک ار دهد یار
بگیرم رد احسان از کرم نیست
بهسر پویم طریق عشق و بر من
چه منّتها که از ضعف قدم نیست
شکست ار یار دلهای پریشان
عبث آن زلف مشکین خم به خم نیست
می منصور میخواهم دریغا
درین میخانهها زآن باده نم نیست
از آن یغما کشم دزدیده ساغر
که از میخانه راهی تا حرم نیست