دام نیرنگ تو نازم که به بند افتاده است
گردن ما و به پای تو کمند افتاده است
میزند گوی و دلم خون که به جولانگه او
تا سر کیست که در پای سمند افتاده است
میبرم رشک به دشمن چه توان کرد که دوست
آشنائی است که بیگانه پسند افتاده است
گر نه داد از لب شیرین تو دارد پس چیست
کاغذین جامه که بر پیکر قند افتاده است
مینهادم دل سودا زده را سلسله آخ
دست ما کوته و زلف تو بلند افتاده است
نیست آن خال سیه بر رخ جانان یغما
از پی چشم بد آتش به سپند افتاده است