از بس گداختم ز غمت ناتوان شدم
تا آنچنان که کام تو بود، آنچنان شدم
زان پیشتر که گل دمد از بوستان شدم
فارغ ز حادثات بهار و خزان شدم
گفتم به تَرک هستی و رَستم ز عشق و عقل
آسوده هم ز دزد و هم از پاسبان شدم
صد بار جام زهر کشیدم به امتحان
لب تشنه باز بر در دیر مغان شدم
مسکین و دل فکار و تهیدست و شرمسار
با صد امید، بر در این آستان شدم
تا عاقبت کجا بردم باد ازین دیار
اکنون چو گَرد از پی این کاروان شدم
افکند عشقِ روز تواناییم به بند
ناصح! چسان رهم که کنون ناتوان شدم؟
با او وجود من مثل نور و ظلمت است
او در کنارم آمد و من از میان شدم
در صید من طمع چه کنند این شکاریان
پیرم ولیک طعمهی شیر جوان شدم
گفتم مگر نشانی از او جویم از کسی
از وی نشان نجستم و خود بینشان شدم
چون کام دوست حاصل ازین شد چه غم نشاط
یکچند اگر به کام دل دشمنان شدم