نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰

جانم بلب و جام لبالب ز شراب است

فردا چه زیان زآتشم این جام پر آب است

گفتم شب امید من از چهره بر افروز

گیسوش بر آشفت که مه زیر سحاب است

سودی ندهد پند، بگویید بناصح:

کوتاه کن افسانه که دیوانه بخواب است

بیگانه چه داند که تویی پرده برافکن

وانجا که منم نیز چه حاجت بنقاب است

در هر قدمم روی تو آمد بنظر لیک

در گام دگر باز بدیدم که حجاب است

سد گنج نهان بود مرا در دل و جانان

نادیده گذشتند که این خانه خراب است

بسیار بگفتند و جوابی نشنیدند

نا گفته نشاط از تواش امید جواب است