اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶

گرچه سوگندان خوری، که‌اکنون نکوتر دارمت

من نیم ز آن‌ها، بحمدالله که باور دارمت

شه رخی خوردم به هر چَم بود، اکنون خوش‌تر آنک

عشق می‌گوید کزین صد لَعب دیگر دارمت

ای که همچون خاک راهم، زیر پای آورده‌ای

گر مرا دستی بود، با جان برابر دارمت

همچو نور خور، تو را بر دیده منزلگه کنم

حیله این باشد چو بتوانم که درخور دارمت

گویمت همسایه‌ی وصلم بخواهی داشتن

گوی از یک خان و مان داری پر از زر دارمت

زر مگر معذور داری، لیک از دریای طبع

گر اجازت می‌دهی تا غرق گوهر دارمت

دست بر هم می‌زدی دیروز و می‌گفتی اثیر

گر جهانت بفکند من حاضرم بردارمت

گر هزاران آیت و افسون به من برخوانده‌ای

با مَنَت این درنگیرد، چون من از بردارمت