مجیرالدین بیلقانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

ز عشقت دل مسلم برنگردد

ز کویت باد بی غم برنگردد

ز من پرسی باشد عاشق آنکس

که با زخمت ز مرهم برنگردد

سر شاخ امید آن مرغ دارد

که از دام تو یکدم برنگردد

به یک زخم از تو چون گردد آن دل؟

که گر خونش خوری هم برنگردد

ترا پرسم که برگشتی ز بیداد

بگوی آری که عالم برنگردد

ز عشقت بر نگردم من تو دانی

که تشنه ز آب زمزم برنگردد

تو محرم باش و خوش بنشین که هرگز

مجیر از هیچ محرم برنگردد