طبیب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

رحمی، رحمی که از کنارم

رفتی تو و کشت انتظارم

هر چند که تیره روزگارم

صد شکر پسند طبع یارم

هر دم بهوای تیغش از جیب

چون شمع سر دگر برآرم

از سوختنم گزیر نبود

در گلشن روزگار خارم

چون غنچه چیده نیست هرگز

پروای خزان غم بهارم

در بستر غم شب جدائی

می نالم و همدمی ندارم

زحمت ندهم بچاره سازان

کز چاره گذشته است کارم

شد آب و زدیده ام روان شد

از آتش عشق جسم زارم

گیرم که طبیب دوست بخشد

از کرده خویش شرمسارم