بیا جانا که جانت را بمیرم
وگر میرم به جان منّت پذیرم
اگر بر خاکم افتد سایه تو
برآرم دست و دامانت بگیرم
دل از هجران به جان آمد که از جان
گزیرم هست و از تو ناگزیرم
خلاص من مجویید ای رفیقان
که من در قید مهر او اسیرم
نظر گفتند داری با فقیران
من مسکین شیدا هم فقیرم
نمیآید به کویت ناله من
که گوش چرخ کر گشت از نفیرم
اگر یک شب در آغوش من آیی
بمیرم پیشت و هرگز نمیرم
به مردی پای دارم چون نشانه
وگر خواهد زدن هر دم به تیرم
همی ترسم جهان بر من سر آید
به درد هجر و در حسرت بمیرم