سایه سرو بلندش گر به ما میافکند
جان کنم ایثارش اما او کجا میافکند
آن بت دلجوی را بین کز دو زلف کافرش
حلقهای در گردن باد صبا میافکند
قامت و بالا نگویید آن که از بالا گذشت
آن بلا را بین که مردم در بلا میافکند
خستهٔ تیغ فراقش کشتهٔ جان مرا
بر بساط درد هجران بی دوا میافکند
چشم و زلف کافرش بنگر که هر دم عالمی
از خط مشکین پرچین در خطا میافکند
هر ستمکاری که زلفش کرد با دل در جهان
جور او و خیر خود را با خدا میافکند
حسن رویت را نمیدانم که دایم از چه روی
در میان دیده و دل ماجرا میافکند
تند باد چرخ ناهموار گردون را ببین
هر زمان در باغ جان سروی ز پا میافکند
من چو ذره در هوایش میدوم گرد جهان
مهر بر روی کسی دیگر چرا میافکند