سرو قدّت سایه تا بر ما فکند
شور و غوغا در وجود ما فکند
بر جهان دل دیده را بگشود باز
تا نظر بر آن قد و بالا فکند
هیچ میدانی سنان غمزهاش
در سر بازارها سرها فکند
آن دو زلف عنبرآسایش دگر
جان ما در بوتهٔ سودا فکند
وعدهٔ وصلش که میدادم به شب
آن نگار شوخ با فردا فکند
گفته بودم دست من گیرد به وصل
همچو زلف خویشتن در پا فکند
مردم چشمم به سر بار از غمش
این دو دیده بر سر دریا فکند
لعل دُر پاشش ز شور شکّرین
آتشی در لؤلؤ لالا فکند
غمزه غمّاز آن دلبر ببین
بار دیگر در جهان غوغا فکند