عاشقان گل رخسار تو بستان طلبند
وز قد سرْووَشَت شیوه و دستان طلبند
همچو پروانه سرگشته دل خلق جهان
بر فروغ رخ تو راه شبستان طلبند
بلبلان را همه فریاد و فغان دانی چیست
عاشقانند و به بستان گل بستان طلبند
در فراق رخ تو ناله برآورد هَزار
ناله و سوز سحرگاه ز دستان طلبند
غمزهٔ شوخ و لب لعل تو با همدگرند
رهزن و باج خود از باده پرستان طلبند
به شب دولت وصل تو ندارم دستی
تیغ هجران تو را رستم دستان طلبند
چشم تو خون جهان ریخت ازو نیست عجب
راستی و خرد و عقل ز مستان طلبند