صبا بویی ز تو سوی من آورد
جزاکالله که جانم با تن آورد
ز تیغ غمزهات آهوی وحشی
خراج چشم تو بر گردن آورد
رخت را مه نمیگویم که مه را
شعاع روی تو در خرمن آورد
گریبان مرادم دست بگرفت
که با لطف تو پا در دامن آورد
شرار آتشین این دل تنگ
خلافی در وجود آهن آورد
هوای کوی آن مهروی ما را
دگرباره به سوی مأمن آورد
نمیدانم چه بویست این مگر باد
پیامی از جهان سوی من آورد