سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۳

یار من یار کسی گشته و دلدار کسی

چه شدی گر نشدی یار کسی یار کسی

خار خاریش نه زین خار که بر دل دارم

که نرفته است به پای گل من خار کسی

۳

نکند ار چه دل‌زار من آزار کسان

که دل آزرده نگشته است ز آزار کسی

دیده دیدار کسی دیده که الحق نسزد

که دگر باز کنم دیده بدیدار کسی

ماه روی تو بود شمع فروزنده و حیف

که نشد روشن از آن شمع شب تار کسی

۶

کرد مشکل بسر کوی کسی رشک رقیب

کار ما را که به ناکس نفتد کار کسی

قدر در رونق گوهر بشکستند (سحاب)

کلک در پاش تو و لعل گهربار کسی