سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳

چندیست فلک را سر بیداد نباشد

داند که تو را حاجت امداد نباشد

از ساحت گلزار کس این فیض نیابد

این منزل خوش خانه ی صیاد نباشد

معمورتر از مملکت عشق ندیدم

با آن که در او خانه ی آباد نباشد

بردار زرخ پرده چرا صنع خدایی

بی پرده از آن حسن خداداد نباشد

در معرض پرسش چو بر آرند به حشرم

جز عشق توام حرف دگر یاد نباشد

از رشک کسی خاطر ناشاد ندارم

دانم که از او هیچ دلی شاد نباشد

باشد به درداور فریاد رسش را

آن به که (سحاب) از تو به فریاد نباشد

خاقان جهان فتحعلی شاه که هرگز

از دام بلا خصم وی آزاد نباشد